دلهره فراموش نشدنی
روزپنجشنبه دهم اردیبهشت سال 83عروسی مریم دخترعمو بودهمه رفته بودندولی من بخاطروضعیتم نتونستم برم برای همین خیلی دمغ وناراحت بودم شب رضا برای اینکه من رو ازناراحتی دربیاره گفت بریم سینما اما من حالم بدشد وتمام شب روتوخونه درازکشیدم.روزبعدظهرش با مامان رضا رفتیم پارک جنگلی وعصرهم رفتیم سینما فیلم کمارودیدیم .روزبعدکه شنبه بودنوبت دکترداشتم دکترعالی وقتی سونوکردگفت اب دوربچه کم شده وخیلی حالت خطرناکی است برای روزچهارشنبه نوبت سزارین دادوگفت ازهمین امشب کنترل کنیدببینیدتوی یکساعت 4بارتکون می خوره یا نه ،فقط به پهلوی راست بخواب ومرتب مایعات بخور.تاچهارشنبه اگه مشکلی پیش نیادبچه هشت ماهگیش تموم میشه وخطرش کمتره من ورضا ازدکترکه اومدیم بیرون گریه مون گرفته بوداول رفتیم ازبانک 180هزارتومان پول گرفتیم وبعدهم وسایلمون روجمع کردیم ورفتیم خونه مامان .اون روزهاکارهمه این شده بودکه بپرسندتکون می خوره ؟روزدوشنبه برای اطمینان ازتشخیص دکتررفتیم پیش دکترخاطره استوارکه اون هم همین تشخیص رودادروزهای سختی بود،دلهره ای فراموش نشدنی...


دلهره فراموش نشدنی
